تبلیغات
عاشقانه های من و عشقم
درباره ما

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ إِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا

لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ

لَمَّا سَمِعُــوا الـــذِّكْرَ

وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین

---------------------------------------------

همه تو زندگیمون لحظات قشنگ زیاد داریم.من میخوام اینجا از اون لحظات قشنگی که با عشقم داشتم بگم تا یادم بمونه زیبایی های این زندگیمون رو...

-----------------------------------

تولد آقاییم : 1369.11.8

تولد خانومیش : 1372.11.27

شب خواستگاری : 1390.10.14

بله برون اصلی : 1390.11.25

آزمایش خون : 1392.2.30

بله برون سوری : 1392.3.2

روز یکی شدنمون : 1392.3.30

-----------------------------------

هروقت رفتیم تو آشیونه عشقمون بهتون خبر میدم...



مدیر وبلاگ : Ghazale
نویسندگان
بقیه صفحه ها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


kaj tasavir کد کج شدن عکسها در وبلاگ

--------------

------------
عاشقانه های من و عشقم
در این پیچیدگی ها من چه ساده دوستت دارم...
پنجشنبه 17 بهمن 1392 :: نویسنده : Ghazale        
سلام به همه.خوبین؟؟

من غزاله ام و اینجا وبلاگ منه.میخوام اینجا از اتفاقای قشنگ زندگیمون بنویسم.....زندگی من و عشقم...

همیشه دوست داشتم خاطراتمونو،خاطرات زندگی مشترکمونو یه جا بنویسم تا برام یه یادگاری بمونه در آینده.اینجا همون جاست...همون قصر مجازی عشقمون...

+ اگر کسی هم تمایل به تبادل لینک داشت حتما بگه تا منم لینکش کنم 

+ من تقریبا هرروز یا اگه نشه هر دو سه روز یکبار به لینک همه دوستام سر میزنم   پس غیر منطقی نیست اگه منم همین انتظار رو داشته باشم درنتیجه تمام اونایی که لینک میشن اگه بعد از چند وقت به من سر نزنن متاسفانه مجبورم حذفشون کنم....

+ پستایی که نوشتم "مخصوص آقاییم" خصوصیه اما بقیه با همون رمز ثابت هستن





لحظات خوبی رو براتون آرزو دارم...لحظاتی توام با عشق و شادی . . . مثه زندگی ما . . .

بای بای   






نوع مطلب :
برچسب ها : عاشقانه های ما،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده : Ghazale        
سلاااااام دوستای گلم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
سال نوی همگی مبارک امیدوارم سال خوب و پربرکت و شادی داشته باشین و لحظات شادی رو درکنار خونواده هاتون داشته باشین 
از عید امسال بگم و داستان هاش و البته چندتا عکس قشنگ
بریم ادامه که داستان طولانیه
 



بفرمایید . . .


نوع مطلب : روزنوشت ، آشپزی هام، مسافرت و دوردورهامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای خوبم 
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
خیلی وقت که نه . . . تقریبا یه ماهه نیومدم نت و کلا وبم    آخه از اول ترم هشت برنامه من خیلی بد شده.این ترم اگه خدا بخواد ترم 8 و   ترم آخرمه.17 واحد دارم که 3تاش پروژه کارشناسیه و درواقع 14واحد برای کلاس اومدن دارم اما از شنبه صبح ساعت 10 در خدمت دانشگاه هستم تا چهارشنبه 4 بعداز ظهر
بله و اینجوریه که من هرروز دانشگاه و خوابگاهم و این دوهفته ای که از شروع ترم میگذره رو نتنستم بیام نت و اینجا بودم.
البته قبول دارم که یکمم تنبلی خودم بود که نتونستم بیام و یکمم کارای متفرقه
دوستان لینکی ببخشید که نتونستم زودتر بیام پیشتون.جبران میشه ایشالا
درسای این ترمم خوبن و دوسشون دارم.مخصوصا درس پایگاه داده که استادش همون استاد سختگیریه که ترم پیش سر پروژه هوش بیچارمون کرد.کلا خیلی دانشجو رو اذیت میکنه مخصوصا دختراااا وگرنه با پسرا انقد جوره ولی خدایی استاد خوبیه و دانش زیادی داره.من خیلی ازش خوشم میاد اما چون سر پروژه خیلی سختگیری میکنه نمیخواستم باهاش پروژه کارشناسی بردارم اما دست تقدیر براین بود که همه استادا ظرفیتشو زود پربشه و فقط ایشون بمونه و یه استاد دیگه و منم با این استاد برداشتم.یعنی از 17 واحد این ترم من 9 واحد با ایشون دارم
خب حالا بریم سراغ داستان های این چندوقت . بریم ادامه که زیاده داستان






یفرمایید . . .


نوع مطلب : روزنوشت ، ماهگرد هامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 بهمن 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلااااااام به همه دوستای گلم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
تو این مدت که نبودم اتفاقات زیادی نیوفتاد.درواقع ترم هفت تموم شد و کلی پروژه موند رو سرم و منم که شاد هیچ کاری نکردم
بریم سراغ داستانای این یک ماه
اول از همه اینکه دوتا عروسی دوستام رفتیم با آقایی و خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت  جفتشونم خوشگل شده بودن.تازه شب عروسی دومین دوستم ( در واقع 4 تا دوستیم که با هم از راهنمایی هستیم  Hairdo  ) من و یکی دیگه دعوت بودیم با همسرامون.آقایی با شوهر دوستم آشنا شد و کلی تو مردونه بهشون خوش گذشته بود و باهم آشنا شده بودن و این احتمالا شروع یه آشنایی خانوادگی دوستانه خواهد بود
بعد از اون چندهفته پشت هم آخر هفته ها رفتیم شمال یعنی درواقع یه هفته آقایی رفت و دو هفته بعدشو من و آقایی با هم رفتیم.بار اول که رفتیم پنجشنبه بعدازظهر رفتیم و جمعه برگشتیم.تو راه رفتن به آقایی گفتم آخر شب بریl دریا? گفت باشه.آخرشب که شد دیدم هیچی نمیگه گفتم خب شاید خسته است که یهو دیدم همه آماده شدن گفتم کجا؟ دیدم آقایی میگه مگه قول نداده بودم بریم دریا؟بریم دیگه.منم خوشحال  رفتیم دریا و تا برگردیم ساعت شد 2
هفته بعدشم ختم یکی از فامیلا بود که رفتیم و جمعه برگشتیم.یعنی جمعه دو هفته پیش و همون جمعه آخرشب مادرشوهری و خواهر شوهری و روژان وروجک هم اومدن تهران و رفتن خونه خواهرشوهری.درواقع مادرشوهری اومده بود یه سری وسیله بخره واسه خونشون و همینطور دیدن ماها.ما هم از اون شب هرشب خونه خواهرشوهریا بودیم 
با مادرشوهری و خواهرشوهریا و آقایی رفتیم فرش و لوستر و لباس خریدیم.میز ناهارخوری هم خرید مادرشوهری.خیلی خوشگله.
جمعه هم اومدن خونه ما و شب باهم رفتیم خونه خواهرشوهری بزرگه چون قراربود شنبه بریم خونه دختردایی آقایی . دعوت بودیم.کلا این چندوقت همش خاله بازی میکردیم و اینور و اونور مهمونی بودیم
اینم کیک و ژله من برای اون روز

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

امروزم از صبح نشستم پای پروژه هوش و تازه یکی دیگه از استادامون گفته بیاین برای ارائه دوتا درس دیگه اونم فردا ما هم در تکاپوییم که کنسل کنیم اون دوتا رو
دیگه اینکه انتخاب واحد کردم و ایشالا این ترم ترم آخرمه و دوره کارشناسی با همه سختی و خوبی ها و بدی هاش تموم میشه 
فقط برام دعا کنین این پروژه ها به خیر و خوشی تموم بشه و موفق باشیم
راستی از این به بعد بیشتر و بیشتر میام نت و بیشتر آپ میکنم  و دوباره مثه قبل پررونق میشه قصر مجازیمون

اى عــــشــق !
         تــو هـمــان شـقــایـق مـعــروف شــعـر خـوب ســهـرابـــى !
                                         تــا تــ♥ــو  هــســتـى زنــدگــى بـایــد کــرد . . .
30 دی سی و یکمین ماهگردمون بود 


+ به این پست یه سر بزنین    
                                       من زنم . . . همزاد بارون
خنده یادتون نره
بای بای 




نوع مطلب : روزنوشت ، آشپزی هام، ماهگرد هامون، مسافرت و دوردورهامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 دی 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام به همه دوستای گلم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
انقد دیر به دیر میام برای مطلب گذاشتن که کلا یادم میره تا کجا نوشتم.باورکنین نمیرسم ازبس برنامه این ترمم بده.از شنبه صبح میام دانشگاه و چهارشنبه شب برمیگردم خونه.یه پنجشنبه وجمعه خونه ام که اونم با خانواده ام و اصلا نمیتونم بشینم پای سیستم
این چندوقت امتحانای میان ترمم بوده و هست.امتحان جبرو تقریبا خوب دادم و شبکه خیلی خوب بود.تاریخ امامت یکم بد بود اما بازم خداروشکر.دوتا امتحان کامپایلر  و برنامه سازیم مونده با یه عالمه کاری که باید تا آخر آذرماه انجام بدم.
سه تا پروژه تحقیقاتی دارم.برنامه سازی ، کامپایلر و هوش مصنوعی.برنامه سازیم تقریبا آماده است و ایشالا هفته دیگه ارائه اما کامپایلر هر موضوعی میدم استاد قبول نمیکنه و هوش هم هیچی.
سه تا هم پروژه برنامه نویسی دارم بازم برای همون سه تا درس بالا

----------------------------------------------------------------------------------

سلام دوبارهHello
متن بالا رو نوشته بودم که تبدیل بشه به یک پست اما وقت نشد زبانکده محصل 
خب در ادامه بالا باید بنویسم که امتحان برنامه سازیو دادم و خوب بود خداروشکر اما امتحان کامپایلرم سه شنبه بود و منم شب قبلش حالم بد شد.یعنی از 4 صبح حالم بد بود و بالاخره ساعت 8 به زور آقایی و مامانی رفتم دکتر و سرم و آمپول و اینا درنتیجه به بچه ها گفتم به استاد بگن که من بعدا بیام برای امتحان و براش گواهی میارم
ارائه کامپایلر و برنامه سازیم هم چهارشنبه بود که نشد برم بازم بخاطر حال بدم.بچه ها میگفتن ببین غزاله حالش چقدر بد بوده که کسی که کلاسا رو حتی غیبت نمیکنه حالال برای امتحان و ارائه اش نیومده
اول عذرخواهی که نتونستم بیام و به دوستام سربزنم.بعدم تشکر ویژه از ماهی گلم که یاد من بود تو این مدت
تو این مدت کلی اتفاق افتاد و چندتا هم عکس دارم که میذارم ادامه مطلب.ترتیب اتفاقا رو یادم نیست در نتیجه قاطی پاتی میگم
اول اینکه تو خوابگاه دوتا تولد داشتیم   یکیش تولد مهسا و سعیده بود که یه جورایی سری بود و همه نبودن.دومیش تولد مریم بود که خیلی باحال بود چون خودش خبر نداشت و ما یواشکی کیک و بادکنک و اینا رو خریدیم و با هزاربهونه از اتاق کشیدیمش بیرون و بعد از آماده کردن وسایل صداش کردیم و اون وقت ما موندیم و جیغای مریم و ذوق زدگیش
دیگه اینکه برف اومد قم . . . اونم چه برفی       انقد که دانشگاها تعطیل شد .از ساعت 12 شب بارید تا 5 بعدازظهر فرداش.یه عالمه برف بازی کردیم و عکس گرفتیم.قم تقریبا دو سال و نیم بود که رنگ برف ندیده بود 
اربعین گذشت . . . با یه خبر بد . . .فوت بزرگ خاندان ما یعنی عموی بابام که خیلی راحت فوت کرد اما برای ما خیلی سخت بود و نارحت کننده
شب یلدا هم گذشت . . . یه شب بدون گوشی و قانون اون شب رو همه رعایت کردیم  از گذشته ها و خاطراتمون گفتیم.گوشیامونو گذاشتیم تو جیبا و کیفامون و دورهم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و فال حافظ گرفتم برای همه.خیلی خوش گذشت 
عروسی دعوت شدیم  دوتا عروسی پشت سر هم .عروسی دوتا از دوستای قدیمی دوران راهنمایی  زبانکده محصل  یکیشون 8 دی ماه و اون یکی 9 دی.پشت سر همن و خداکنه جور شه و بتونم برم


+ دوســتــــت دارم

               ایـــن تــعـارف نــیــسـت 

                                     زنـــدگـــی  مـــن  اســت . . . 

30 آبان بیست و نهمین و 30 آذر سی امین ماهگردمون بود 




بریم عکس ببینیم


نوع مطلب : روزنوشت ، ماهگرد هامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 آبان 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای گلم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
عزاداریاتون قبول باشه.ما که امسال هم طبق روال سال های قبل رفتیم تودروار
زبانکده محصل  یعنی چهارشنبه شب رفتیم سمنان خونه عموم اینا و پنجشنبه صبح رفتیم تودروار.مادرشوهری و خواهرشوهری هم پنجشنبه شب رسیدن.اون شب آقایی بخاری ها رو نصب کرد و بعدشم رفتیم حسینیه.مامانی اینا هم اونجا بودن.همه با هم بودیم.بعدش اومدیم خونه و تا بخوابیم ساعت شد 2:30
روز تاسوعا هم دسته روستای پایین اومدن بالا و روز عاشورا دسته روستای ما میره روستای پایین و این رسم هرسال تکرار میشه.امسال هم همینجوری بود و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.شب عاشورا هم بابااینا شام میدادن و من وآقایی هم رفتیم اونجا کمک و با بچه ها دورهم کلی گفتیم و شنیدیم و گاهی هم خندیدیم.آخه هممون هم سن و سالیم و بعد مدتی که دور هم جمع میشیم کلی حرف و بازی و شیطنت داریم
تودروار خیلی خوشگل شده بود.درختا یکی در میون زرد و سبز بودن و ترکیب رنگش عالی شده بود
مثه این عکس

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

دانشگاه هم خبر خاصی نبود این دو هفته و فقط کلی تحقیق و پروژه داریم و هنوز هیچکدومش رو انجام ندادم
راستی دیروز کیک پزیدم.برای اولین بار تو فر کیک پختم
Chef خیلی خوشمزه شده بود.البته چون نمیدونستم چقدر باید بمونه تو فر پف نکرد

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

دیگه هیچ خبری نبود و نیست جز . . .

            چــهــل روز سـخـت و سـرد گذشـــت . . .


♥ عاشقانه های من و عشقم ♥



+ و مــن تــو را
     
                 مــثــل لــذت تــمــام شــدن مــشـق هـای کـودکـیـم
                               
                                                                      دوســت مــیــدارم . . .

30 شهریور بیست و هفتمین و 30 مهر بیست و هشتمین ماهگردمون بود




خنده یادتون نره  Hippie
بای بای




نوع مطلب : روزنوشت ، آشپزی هام، ماهگرد هامون، مسافرت و دوردورهامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 مهر 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلااااااااام به همه دوستای خوبم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
من بعد از کلی تاخیر تقریبا یک ماه و نیمه برگشتم
بابت این همه نبودن معذریت میخوام از همگی و ممنونم از همه دوستایی که تو این مدت با اینکه نبودم بهم سر زدن مخصوصا ماهی عزیزم  
عرضم به حضورتون که من دلم میخواست وب و از زندگیم بنویسم اما واقعیتش اینه که کلاسای دانشگاهم هرروزه و من فقط پنجشنبه و جمعه خونه ام که اونم یا مسافرت بودم و یا مهمونی
اما قول میدم که جبران بشه این نبودن من 
حالا هم میخوام همه وقایع اتفاقیه این مدت رو بنویسم که یکمم طولانیه.اگه حوصلشو دارین بیاین ادامه با هم باشیم زبانکده محصل 


بریم . . .


نوع مطلب : روزنوشت ، مسافرت و دوردورهامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 4 شهریور 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای عزیزHippie
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
تو این هفته درسایی که ترم بعد ارائه میشه اومد روی سایت اما یکی از درسایی که مخصوص ترمای فرده ارائه نشده و منم این ترم آخرین ترم فردمه اگه خدا بخواد و این درسم میمونه.البته درس در واقع مال ترم پنجه اما من ترم پنج نتونستم بردارم.اینجوری 6 واحد از درسای ترمای فردم میمونه و فکر کنم احتمالا باید 6 واحد مونده رو معرفی به استاد بردارم.
فعلا 18 واحد دارم با پروژه کارشناسی.اما کلا بد درس ارائه دادن یعنی کم ارائه دادن.بعضی از بچه ها با پروژه 13واحدن

دیگه اینکه امروز عید و تولد امام مهربونی هاست.خیلی دلم هوای مشهد و ضریح طلاییشو کرده . . . امسال بیشتر از سالای قبل دلتنگشم . . . امام عزیزم خودت مارو بطلب کــلــیــک
عید همگیتون مبارک.امیدوارم خدا یه عیدی خوب به هممون بده تو این روز


+ اوج معراج نشینی من این است فقط

گوشه ای از حرمت پهن کنم بالم را  . . .


♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

امام مهربونی ها تولدت مبارک



خنده یادتون نره
بای بای




نوع مطلب : تبریک، روزنوشت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 شهریور 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای گل
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
جاتون خالی ما آخر هفته رفتیم تودروار طبق سنوات گذشته.البته این بار دوست بابایی هم قراربود بیان.
من با بابااینا چهارشنبه شب رفتیم و قراربود آقایی پنجشنبه بعد از کارش بیاد
Flower دوستای بابایی پنجشنبه شب اومدن وبا همبودیم.آخرشبم من و آقایی و خواهری با پسردوست بابایی و خانومش رفتیم بالا خونه مادرشوهری.البته مادرشوهری نبود.دامغان بودن.ما هم رفتیم بالا و تا ساعت 3:30 4 صبح حرفیدیم تا بخوابیم هم شد ساعت 5
فرداش ساعت 11:30 بیدار شدیم و رفتیم پایین .ناهار دور هم بودیم و بعدازظهر ما برگشتیم تهران و آقایی موند تا با پسرخالش بیاد
اینم آخرهفته کوتاه من 

دیگه هیچ خبر خاصی نبود.راستی ببخشید نتونستم زودتر بیام آخه نت ما از دوشنبه شب یهو قطعیده بود
راستی امروزم درسایی که این ترم ارائه شدن اومده رو سایت و باید برم ببینم چیا اومده.دلم برای دانشگاه تنگ شده...مخصوصا برای دوستام




 + اسـراف مـیـکنـم در دوسـت داشــتـنـت

                                           خــــدا . . .

                                                 اســراف کــنـنـدگــان ِ عـاشــق را دوســت دارد . . . !

30 مرداد بیست و ششمین ماهگردمون بود




خنده یادتون نره
بای بای




نوع مطلب : روزنوشت ، ماهگرد هامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 مرداد 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای عزیز  زبانکده محصل
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
پنجشنبه شب مراسم سال صاحب کارخون بابایی دعوت بودیم تو یه تالار.مراسم خیلی خوبی داشتن و تواشیحش از همه عالی تر بود.بعد از مراسم ساعت تقریبا 11 بود که رفتیم شهربازی البته بیشتر روستای بازی بود 
  و فقط دوتا وسیله داشت.یه کشتی داشت و یه چرخ و فلک.خلاصه رفتیم و سوار اون دوتا شدیم و بعدشم بستنی خوردیم زبانکده محصل و تا برسیم خونه شد ساعت 1.بعدشم خوابی دیم
جمعه ناهار قرار بود بریم خونه دوست بابا.صبح رفتیم اونجا و بودیم با هم.دو تا دوستای بابایی با هم داداشن و دوتاییشون بودن با خانوادشون.بعد ازظهر هم رفتیم پارک سرخه حصار.کلی بسکتبال و والیبال و فوتبال بازی کردیم
زبانکده محصلهمه رو بازی کردیم
بعدش تاب بستند و تاب بازی هم کردیم.ساعت 10 رسیدیم خونه دوست بابایی و ما جوون ترا رفتیم بیرون دور بزنیم.دورزدن تقریبا یه ساعته ما برابر بود با کفش خریدن آقایی و دو تا مانتو خریدن من

بعد برگشتیم خونه و شام خوردیم و اومدیم خونه خودمون
اینم از آخر هفته ما  زبانکده محصل



+ زودتر به تکلم می افتد . . . زودتر راه می رود . . . زودتر به سن تکلیف می رسد . . .
اصلا انگار دختر از همان اول عجله دارد . . .
گویی اصلا برای خودش وقت ندارد که حتی بازی هایش رنگ و بوی جان بخشیدن دارد . . . رنگ و بوی ابراز عشق و محبت به دیگری . . .
نگاه کن چه معصومانه عروسکش را در آغوش می فشارد . . . گویی سالهاست طعم شیرین " مادری " را چشیده است !
آری دختر بودن یعنی همیشه عجله داشته باشی  باری رساندن مهر به دستان دیگران . .
" دختر بودن " یعنی وقف بند بند ساقه وجود تو برای رشد نهال عاطفه . . .
" دختر بودن " یعنی از مقام ریحانه بهشتی بودن به " لتسکنوا الیها " رسیدن

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

دخترای گل و دوستای عزیزم روزتون مبارک زبانکده محصل



خنده یادتون نره  Hippie
بای بای




نوع مطلب : تبریک، روزنوشت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 مرداد 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای خوبم
امروز فقط اومدم تولد دوست گلمو تبریک بگم و برم

لابه لای گل سرخ . . . در میان کوچه سبز . . .

                      شادیت حس قشنگیست که من میطلبم . . .


♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

نیلویی گلم تولدت مبارک
برات آرزوی خوشبختی میکنم و امیدوارم سالهای سال در کنار حسین آقاییت زندگی شیرین و خوبی داشته باشی






نوع مطلب : تبریک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 مرداد 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای خوبم 
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
چهارشنبه بعدازظهر آقایی زنگید گفت آماده باش شب میام بریم تودروار.شب ساعت 9 بود که راه افتادیم سمت تودروار.ساعت حدود 1:30 رسیدیم تودروا
ر   زبانکده محصل  درواقع رفتن ما بخاطر چهلم پسرخاله آقایی بود  مادرشوری هم بود تودروار اما اون شب رفته بود خونه پسرخاله آقایی کمک همسرش
صبح مادرشوهری زنگید و گفت ناهار بیاین اینجا.ما هم رفتیم ناهار اونجا و بعد از ناهار جوونای مرد اومدن خونه مادرشوهری و ما هم بالا موندیم.عصر که شد من و مادرشوهری هم اومدیم پایین و دیدیم آقایی نیست . همه رفتند و من و مادرشوهری موندیم و پسرخاله آقایی.بعدش که اونم رفت ما رفتیم سرخاک و بعدشم حسینیه.آخه قرار بود کارای ختم فردا رو انجام بدن و همه شام تو حسینیه دعوت بودیم.ما رفتیم زودتر که سرخاک هم بریم
شب خوبی بود و با اینکه ختم بود فرداش اما خیلی خندیدیم.پسرخاله آقایی که فوت کرده بودن سه تا نوه داره.دوتاش دختر و دوقلوان و یکیش پسره.هر سه تاشون هم حسابی شیطونن.پسره خیلی بامزه است و من خیلی دوسش دارم.خیلی اذیت میکردن و چون حسینیه بزرگ بود و کلا فقط 20 25 نفر بودیم اینا هم ذوق میکردن هی اینو و اونور میدویدن
زبانکده محصلتا اینکه یکیشون خورد زمین و سرش خورد به گوشه بخاری بزرگای نفتی که وسط حسینیه بود و بعدش دیگه آروم نشستن اما فقط تا 10دقیقه بعدش دوباره روز از نو روزی از نو 
بعدشم اومدیم خونه  و خواهرشوهریا اومدن و دورهم گفتیم و خندیدیم تا ساعت 3.بعدش اونا رفتند و ما خوابیدیم
جمعه هم مجلس چهلم بود و به خوبی برگزار شد.غروب هم با آقاییم و دخترعموم اومدیم تهران
دیگه هیچ خبری نبود و نیست.راستی پنجشنبه هم عروسی دعوتیم اما آقایی میگه
خسته ام و حال ندارم دوباره بریم آخه عروسی گرمساره.دیشب هم آقایی اینجا بود و رفتیم بیرون آقایی شلوار خرید و منم میخواستم یه مانتوی ساده بگریم برای دانشگاه اما قیمتاش خیلی گرون بودن نگرفتم.حالا فردا دوباره میخوایم بریم بیرون ببینم چی گیرمون میاد




+ دوستای گلم اگه میشه برای شادی روح پسرخاله آقایی یه فاتحه بفرستین  

+ دوست عزیزی  که برای من کامنت گذاشتی.من اومدم وبتون اما کامنت نمیشه بذارم.یعنی کامنتاتون بسته اس.لطفا کامنتا رو باز کن من بتونم بیام پیشتونزبانکده محصل
دوست گل



خنده یادتون نره  زبانکده محصل
بای بای




نوع مطلب : روزنوشت ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای گل 
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
این هفته خیلی خوب بود برا من.البته منظورم آخر هفته پیشه.پنجشنبه من با بابایی اینا رفتیم تودروار و آقایی هم از اون ور اومد با ماشین که کابینت بیاره.کابینتای خونه تودروار مادرشوهری داغون شده بود و آقایی یه سری جدید خرید.فکرکنین 8 متر کابینت رو تو صندلی عقب 206 جا داده.بله
به این میگن آقایی من
خلاصه شب رسیدیم و بعد شام آقایی و پسرعموش رفتن بالا ( یعنی خونه مادرشوهری ) که کابینتارو خالی کنن و بعدش آقایی دوباره اومد دنبال من.شب رفتیم بالا و اونجا بودیم . یکم چایی خوردیم و حرفیدیم با آقایی و پسرعموش و بعد خوابیدیم.
صبح ساعت 11 بیدار شدیم و دیدیم پسرعموی آقایی رفته شاهرود.ما هم اومدیم پایین واسه ناهار . ناهار خوردیم و بعدش بابایی و آقایی شروع کردن به رنگ کردن نرده ها . رنگشون دیگه از بین رفته بود.قسمت قشنگ اینجاس که بابایی رفته بود رنگ قهوه ای بگیره بعد که بازکردیم دیدیم رنگش بنفشه اما روش زده بود قهوه ای 

شام هم مهمون داشتیم.بعدش پسرعموی آقایی اومد دنبالش و ساعت 12 راه افتادن برن تهران.منم موندم چون شنبه عروسی دعوت بودم.آقایی هم دعوت بود اما چون پسرخالش تازه فوت کرده و عزادار بود نیومد و من رفتم با مامان اینا
شنبه بعدازظهر راه افتادیم.عروسی شهمیرزاد بود تو یه تالار.خیلی تالارش قشنگ بود 
  تمام دیوارا و سقفش توره سفید کار شده بود.خیلی قشنگ بود
عروسی هم خوب بود خداروشکر  عروس واقعا خوشگل شده بود
  Hippie بعد عروسی هم اومدیم تهران و ساعت 4 رسیدیم خونه
دیگه هیچ خبری نیس
تا پست بعدی خنده یادتون نره 
For You
بای بای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای عزیز 
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
از آخر هفته بگم که رفتیم تودروار . من با بابااینا رفتیم البته خواهری نیومد چون کنکور داره و حسابی داره میخونه 
  ( لطفا دعا کنین اون جایی که میخواد قبول شه ) ما هم رفتیم و ساعت 3 صبح رسیدیم تودروار.خوابیدیم و فردا بیکار بودیم تا بعدازظهر.بعدازظهر آقایی زنگید گفت داره راه میوفته.منم ذوق زده
عصر با داداشی رفتیم خونه مادرشوهری و آقایی اومد و شام اونجا بودیم . آخرشب بود که پسرخاله ها و دخترخاله های آقایی اومدن و نشستیم دورهم گفتیم و خندیدیم تا ساعت     بعدشم دوتا از پسرخاله های آقایی موندن و همه تو اتاق خوابیدن اما من و آقایی تو تراس خوابیدیم تو هوای آزاد.خیلی سرد بود هوا اما چسبید
جمعه ناهار خونه دخترخاله آقایی دعوت بودیم.ماه رمضان بود اما روزه هیچکدوممون اونجا درست نیست.بعدازظهرم خواهرشوهری از دامفان اومد.تا آخرشب با آقایی و خواهر شوهری و بچه ها دورهم بودیم.تا بخوابیم بازم ساعت شد 3
    کلا تودروار که میریم چه خونه بابااینا باشیم چه خونه مادرشوهری خواب نداریم
شنبه عید فطر بود و جشن احمدی ها.صبح ساعت 9:30 بیدار شدم و صبحونه خوردیم و با آقایی اومد خونه بابااینا.ساعت تقریبا11:30 بود که رفتیم باغ.جشن مثه هرسال تو باغ عموی بابایی برگزار شد و عالی بود.هرچند تعدادمون کمتر از هرسال بود اما بازم حدد 100 نفر بودیم   مثه همیشه بساط خنده برپا بود و مسابقه طناب کشی و کادو برای نوورود ها.من عاشق این جشنم
بعد از جشن هم قرار شد ساعت 7 عصر همه با هم پیاده بریم سر مزار جد پدری مون یعنی بابابزرگ بابایی اما ما نرفتیم چون با بابااینا رفتیم خونه پسرخاله آقایی که تازه فوت کردن برای تسلیت مجدد
   بعدشم بابااینا رفتند خونه و ما رفتیم خونه دو تا خواهرشوهریا.تا ساعت 9 اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه.شام خوردیم که پسردایی آقایی ساعت 10 اومد دنبال خواهرزاده اش که نشست و شروع کردیم به بازی تا ساعت 4 صبح که خواهرزاده اش با زور بردش   و ما خوابیدیم.
یکشنبه هم خبری نبود و بیکار بودیم تا بعدازظهر که اومدیم خونه بابااینا و غروب  راه افتادیم سمت تهران.ساعت تقریبا 1:30 بود که رسیدیم خونه و همه بیهوش شدیم از خستگی
Night
اینم از آخر هفته ما.دیگه خبری نبود
این هفته هم دوست بابایی از گرمسار اومدن و اینجا بودن از پنجشنبه.منم کاپ کیک پختم اما پف نکرد و بیشتر شبیه شیرین عسل شد 
  عکسشو ادامه میذارم . جمعه هم رفتیم چشمه علی شهرری 
همین دیگه.ببخشید که دیر اومدم برای آپ کردن.یه ذره کار داشتم.سه تا عکسم از باغچه حیاط خونمون
تو تودروار گذاشتم تو ادامه   اگه دوست داشتین برین ببینین 



+ دوســتــت داشــتــم
                         دوســتــت دارم
                                      و دوسـتــت خــواهــم داشــت
                     
                 از آن دوســتــت دارم هـــا
                                                         کــه کــســی نــمـی دانــد

                                                                کــه کــسـی نـمــی تــوانــد

                                                                        کــه کــسـی بـلـــد نــیــســت !

30 تیر بیست و پنجمین ماهگردمون بود 



خنده یادتون نره Flower 
بای بای






عکسا . . .


نوع مطلب : روزنوشت ، آشپزی هام، ماهگرد هامون، مسافرت و دوردورهامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 24 تیر 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستای عزیزم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
چه میکنین با گرما و روزه و تابستون؟؟من که تو خونه از بیکاری حوصلم سر رفته.حالا قراره یه کارایی بکنم 
زبانکده محصلآخر هفته و برای عید فطر میریم تودروار . در واقع هم برای عید فطر و هم برای جشن احمدی ها    به بابایی گفتم برام یه دار قالی درست کنه تا از بیکاری دربیام.بابایی هم گفت آخر هفته تودروار که رفتیم برات درست می کنم هوراااااااااا
الان بابایی زنگید میگه شاید امشب بریم تودروار و خلاصه اینکه تا  شنبه یا یکشنبه اونجاییم و نمیتونم بیام پیشتون 

دیشب خونه دختر عموم افطاری بودیم.خیلی خوب بود
صبح آقاییم زنگید گفت شاید من نتونم بیام تودروار برام کار پیش اومده 
  تو بازار بود و سرش شلوغ بود واسه همین گفتم حالا بذار با هم حرف میزنیم.وااااااای بدون آقایی دوس ندارم برم جشن    کاش جور بشه که آقایی هم بیاد باهامون
راستی دوستای گل برامون دعاکنین که اون چیزی که مدنظر من و آقایی زودتر درست شه 
  درست شد میام براتون میگم چی بود.فعلا یه قسمتاییش جور شده
و این هفته هم که تولد داداشی رو گرفتیم
و داداشی که 15 ساله ش
د

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

و ماه رمضان که با همه شیرینیاش زودتر از همه سال های دیگه تموم شد
نماز و روزه و طاعات و عبادات همتون قبول باشه.ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین تو این روزا و لحظه های آخر
عیدتون هم پیشاپیش مبارک

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

خنده یادتون نره
بای بای




نوع مطلب : روزنوشت ، تبریک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 تیر 1394 :: نویسنده : Ghazale        
سلام به همه دوستای گلم
خوبین؟؟خوشین؟؟خداروشکر
شبای قدر چطور بود؟حسابی با خدای خودتون خلوت کردین؟حسابی دعا کردین برای همه؟قبول باشه

هفته پیش شب بیست و یکم مثل همه سالهای گذشته مامانی افطاری داشت اما امسال چون آخر هفته بود اکثرا نبودن و فقط پسرعموی بابام بودن.منم هنر به خرج دادم اون شب و کاپ کیک پختم
Chef انقد خوب شد که همه تعریف میکردن خوشمزه هم بود جاتون خالی.اینم عکسش
قبل تزیین

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

بعد تزیین

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥


♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

بله اینم از این.خیلی خوشمزه بود پیشنهاد میدم حتما درست کنین 

آخرشب هم رفتیم به سمت تودوار.ساعت 2 نصفه شب راه افتادیم و ساعت 6:30 صبح رسیدیم و رفتیم که بخوابیم.تا ساعت 11 خوابیدیم.بعد خبردار شدیم که برای پسرخاله آقایی ساری ختم گرفتن همون شب و تصمیم بر این شد که بریم
ساری ( آخه ساری زندگی میکردند ) بعدازظهر همه به همراه مامانی رفتیم ساری.واااااااااای که چقدر گرمه هوای ساری یعنی تا آخرشب که برگردیم فقط گرما بود و گرما بود و گرما   یعنی واقعا خدا به داد شمالیا برسه هوای گرم و شرجی خیلی بده
خلاصه وقتی برگشتن رفتیم امامزاده زیارت و بعد اومدیم تودروار و تا برسیم ساعت شد 3:30 و دوباره دیر خوابیدیم
و تا فردا ساعت 11 همه خواب بودیم.
فرداش همه یعنی پسرخاله و دخترخاله های آقایی هم ناهار موندن و بعد ناهار رفتن مسجد آخه تودروار هم مراسم هفتم گرفته بودن شب جمعه.بعد از مراسم هم رفتیم حسینیه و مراسم شب احیا اونجا بودیم با خواهر شوهری ها اما مامانی نبود و این اولین شب قدری بود که با مامانی جوشن کبیر نخوندیم
کلی به یادش بودم اونجا.مراسم تموم شد و تا برسیم خونه دوباره شد ساعت 2 و تا بخوابیم ساعت شد 3:30 یا یه ربع به چهار.
جمعه هم که بیکار بودیم یعنی ناهار خونه مادرشوهری مهمون داشتن دوباره . بعد ناهار یهو بارون شروع به باریدن کرد 
  اونم چه بارونی.اینم یه عکس از حیاط خونه مادرشوهری

♥ عاشقانه های من و عشقم ♥

بعدشم اومدیم خونه بابایی اینا و قبل افطار راه افتادیم بیایم تهران.ساعت 1:30 رسیدیم خونه
اینم از آخر هفته من



+ جمعه یعنی دیروز تولد داداشی گلم بود که البته جشنش فرداست احتمالا و عکسا رو بعدا میذارم
داداشی گلم تولدت مبارک


♥ عاشقانه های من و عشقم ♥



خنده یادتون نره
بای بای




نوع مطلب : تبریک، روزنوشت ، آشپزی هام، مسافرت و دوردورهامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...