تبلیغات
عاشقانه های من و عشقم - آشنایی....
درباره ما

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ إِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا

لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ

لَمَّا سَمِعُــوا الـــذِّكْرَ

وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ

وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین

---------------------------------------------

همه تو زندگیمون لحظات قشنگ زیاد داریم.من میخوام اینجا از اون لحظات قشنگی که با عشقم داشتم بگم تا یادم بمونه زیبایی های این زندگیمون رو...

-----------------------------------

تولد آقاییم : 1369.11.8

تولد خانومیش : 1372.11.27

شب خواستگاری : 1390.10.14

بله برون اصلی : 1390.11.25

آزمایش خون : 1392.2.30

بله برون سوری : 1392.3.2

روز یکی شدنمون : 1392.3.30

-----------------------------------

هروقت رفتیم تو آشیونه عشقمون بهتون خبر میدم...



مدیر وبلاگ : Ghazale
نویسندگان
بقیه صفحه ها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


kaj tasavir کد کج شدن عکسها در وبلاگ

--------------

------------
عاشقانه های من و عشقم
در این پیچیدگی ها من چه ساده دوستت دارم...
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : Ghazale        
سلام دوستان عزیز...
امروز تصمیم گرفتم حالا که اینجا رو ساختم و دارم روزانه هامو توش مینویسم بهتره یه خلاصه ای از خودم و آقایی بدم.انجوری بهتر آشنا میشین با ما واتفاقات عجیب و غریب بهم رسیدنمون...
بریم ادامه تا براتون تعریف کنم....

داستان آشنایی ما که خیلی قدیمیه.آخه من و آقایی همبازی بودیم دوران بچگی   
ازطرفی هم خواهر و شوهرخواهر آقایی دوست صمیمی بابا و مامانم بودن.به این صورت که تو یه خونه سه طبقه یه طبقش ما بودیم و یه طبقش خواهرآقایی.منم کلی عکس دارم از نوزادیم با خواهرآقایی...
تا اینکه من8ساله شدم و ما اومدیم تهران.از اون به بعد دیگه آقایی رو ندیدم.خواهرآقایی هم بعد ما اومدن تهران و اینجا بازم مثه قبل باهم بودیم.از آقایی هم دورادور خبر داشتم که اومده تهران و اینجاس. آقایی رو  یه بار فقط دیده بودم...
گذشت و گذشت تا من رفتم سوم دبیرستان.یه روز بعدازظهر که طبق معمول از خواب بیدارشدم.مامانی اومد تو اتاقم و گفت:غزاله امروز خاله زنگیده بود
(یه چیزیو بگم.من دوتا خواهرشوهر خیلی بزرگتر از خودم دارم که تقریبا همسن مامانمن.واسه همین بهشون میگفتم خاله)
من:خب خوب بودن؟
مامان:آره سلام رسوندن.
من:سلامت باشن.
مامان:نمیخوای بدونی برای چی زنگیده بود؟؟؟
من:خب حتما میخواسته احوال پرسی کنه دیگه مثه همیشه
مامان:نه...گفت زنگ زدم غزاله رو برای احمد خواستگاری کنم!!!!
تو تخت دراز کشیده بودم بلند گفتم:چی؟؟؟؟؟؟خواستگاری؟؟؟من؟؟؟؟احمد؟؟؟؟؟؟
مامان:آره دیگه.
من:به سلامتی.
مامان:همین؟؟؟!!؟!؟!
من:خب الان چیکار باید کنم؟
مامان:بیان خواستگاری حضوری؟؟
من از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم.چون تا اون موقع هر خواستگاری که میومد مامان اصلا بهم نمیگفت که مثلا فلانی اومده یا مامان فلانی چیزی گفته.کلی شوکه شدم.گفتم:آخه من که دارم درس میخونم هنوز.
مامان:خب حالا تو بذار بیان.نگفتن همین الان برو سر خونه زندگیت که.فقط برای آشنایی بیشتر با احمد
من:نمیدونم والا...خودتون میدونین
و اینجوری بود که مامان با مشورت بابا تصمیم گرفتن که بگن بیان......
اوایل آذرماه بود که اومدن برای خواستگاری.بعد از مدت ها بود که احمد رو میدیدم.یه پیراهن مردونه سفید با کت اسپرت مشکی....منم یه سارافون یاسی پوشیده بودم.اون شب همه بودن.همه منظورم خانواده درجه یکه.
(خواهرشوهر بزرگم که با هم صمیمی بودیم یه دختر داره،آلا،که اون موقع5سالش بود و چون قراربود موضوع فعلا مسکوت بمونه.موقعی که میخواستن بحرفن داداشم آلا رو برد تو اتاق وباهم کامپیوتر بازی کردن که نیاد بیرون و چیزی بفهمه.از اینجای داستان به بعد ما با آلا خانوم کلی داستان داشتیم )
اون شب تنها حرفی که زده شد این بود که شوهرخواهرشوهر بزرگم گفت:ما اومدیم تا غزاله خانوم رو برای احمدآقای خودمون خواستگاری کنیم.بابام هم گفت:اختیار دارین.هرجور خودشون میدونن.همین....اون شب فقط همین دو جملش مربوط به ما بود و بیشتر شبیه یه شب نشینی بود...
تقریبا دوهفته بود که مامان میگفت خب نظرتو بگو و من هردفعه میگفتم نمیدونم. واقعا هم نمیدونستم.از اون طرف خواهرشوهری هی میزنگید و میگفت چی شد نتیجه؟؟بالاخره گفتم:بگو بیان بحرفیم
اومدن.این بار فقط خواهرشوهر بزرگم و خانوادش و خود اقایی اومدن.بازهم آلا بود و بازهم کامپیوتر به داد ما رسید.آلا رو بردن تو اتاق تا من و آقایی بریم تو اون یکی اتاق و صحبت کنیم.
تقریبا یه ساعت حرفیدیم.از همه چی...از همه جا...از خودمون و آینده ای که میخوایم با هم داشته باشیم...هرچند به قول آقایی:"تو یه ساعت دوساعت نمیشه راجع به یه عمر حرفید و تصمیم گرفت..."
اون شب گذشت و من "بله" رو گفتم.اما......قراربود تا وقتی که من دبیرستانم تموم بشه هیچکس هیچی ندونه.
25 بهمن سال 1390 یه بله برون خودمونی گرفتیم یعنی فقط من ومامانم اینا و آقایی و مامانش اینا.برام نشون آوردن اما خب به دلیل شرایط امنیتی من اونو نمینداختم.
رابط ما مثه دوتا دوست مخفی بود.نه میتونستیم زیاد همدیگرو ببینیم نه باهم جایی بریم.نامزد بودیم اما نبودیم...خیلی روزای سختی بود.مثلا جلوی همه باید وانمود می کردم نمیشناسمش و در نتیجه فقط یه سلام آروم میگفتم و میرفتم...خیلی سخت بود ...خیلی
تا 1 سال و 3 ماه بعد...اردیبهشت 92...من ترم دوم دانشگاه بودم...یه شب تو خوابگاه بودم که مامانم زنگید.گفت مامان احمد زنگیده گفته میخوان بیان برای بله برون رسمی.
قرارشد بریم برای آزمایش خون...بعد از دوروز نتیجه اومد و مشخص شد که ما میتونیم باهم ازدواج کنیم....
شب 2 خرداد 1392 شب بله برون بود.عموها و عمه ام اومده بودن.خیلی شب خوبی بود و همه چی به خوبی و خوشی پیش رفت...
تقریبا یک ماه بعد روز 30 خرداد 1392 (تولد حضرت علی اکبر و روز جوان)من و احمدم واسه همیشه مال هم شدیم....  





نوع مطلب : ماهگرد هامون، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 مهر 1396 15:56
Admiring the time and effort you put into your blog and detailed information you offer.
It's great to come across a blog every once in a while that isn't the same
outdated rehashed information. Excellent read!
I've bookmarked your site and I'm including your RSS feeds to my Google account.
دوشنبه 27 شهریور 1396 07:50
I quite like reading a post that can make people think.
Also, many thanks for allowing for me to comment!
پنجشنبه 2 مرداد 1393 15:53
آخـــــــی
ایشالله همیشه عاشق باشید
خوشبخت بشید خواهری
Ghazale انشاالله
ممنونم.همچنین شما
جمعه 12 اردیبهشت 1393 20:09

Ghazale
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 19:00
عزیزم ممنوم که بهم سر زدی لینکت کردم
Ghazale ممنونم.من لینکتون کردم
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 15:51
ای جونم چ ِ راحت و بی دغدغه سهم ِ همدیگه شدید :X

خوشبخت باشید عزیزم.
Ghazale البته خیلیم راحت نبود.یه سال و سه ماه دوری بود...دوری عذاب آور
اما درکل آره.راحت بود
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 11:37
دیگه سپردم دست خدا
Ghazale کار خوبی کردی گلم.ایشالا که خودش بهترین رو براتون میخواد
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 02:05
Che jaleb
Che khoob ke ke khordade 93 male ham shodino dorane mskhfi boodan tamoom shod
Man o mr ta 6 ya 7 sal dg bayad makhfi bashim
Khoda be dademoon berese
Felan 4 salesh gozashte
Ghazale آره.مخفی بودن سخته مخصوصا اینکه همش ببینیش و نتونی هیچ کاری بکنی.حتی نتونی دستشو بگیری...خیلی دوران سختی بود....خیلی...
ایشالا واسه شما هم به زودی تموم میشه گلم
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 20:39
چقدر عالی... حالا چرا نباید مخفی میکردین چ اشکالی داشت؟

عزیزم شما دامغان فایل دارید؟
Ghazale چرا نباید مخفی میکردیم یا چرا باید مخفی میکردیم؟؟؟
قراربود تا دبیرستانم تموم میشه کسی ندونه دیگه ولی خیلی سخت بود واسم....خیلی
آره.شما دامغان زندگی میکنین؟؟؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر